دلم گرفته فکرم به هيچ جايي قد نميده .اينقدر تنهايي توي يک شهر غريب .؟ واقعاً غريب ؟؟؟
چرا وقتي که آدم تنها مي شه
غم و غصش قد يک دنيا مي شه
ميره يک گوشه ي پنهون مي شينه
اونجا رو مثل يه زندون مي بينه
غم تنهايي اسيرت مي کنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه
الان من همين حس رو دارم ؟؟؟؟
حدود2ساعته دارم تو محيط دانشگاه قدم مي زنم ... يک چيزي که هست نمي دونم چرا رفيق اين تنهايي ها سيگار مي شه ؟
اي سيگار تو يک همدم فرصت طلبي .مي گردي يک جوون تنها پيدا ميکني وميشيني روي لبش وقتي که تنها مي شم اشک تو چشام پر مي زنه
غم مي ياد يواش يواش خونه ي دل در مي زنه
ياد اون شبها مي افتم زير مهتاب لبات
توي جنگل لب چشمه مينشتيم من ويار
البته من يارم زيبايي جنگل بود ؟؟ شاد بودم پرازپرپرواز بودم .هميشه تو خيالم يک پرنده ي بي نياز بودم .ولي حالا چي خسته ام از زندگي ؟؟؟
خسته ام از نامردي ديوانگي .ديگه ديوانگي هم پيش من نمي ياد.ديگه حتي عالم ديوانگي هم منو قبول نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا بعد .... احمد
|
+| نوشته شده توسط احمد در شنبه نوزدهم آذر 1384 | موضوع: |